
نخستين نمايشگاه عكس محرم برگزار مي شود
ارائه آثاري از:
علي احمدي و سيد عبدالحسين (نواب) موسوي
بندر گناوه - نگارخانه اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي
افتتاح : ۱۵ بهمن ماه ۸۵ ساعت ۳۰/۸
بازديد : از ۱۵ تا ۲۵ بهمن ماه ۸۵
...

ــ : خدايا ! چقدر سرم شلوغ است ! ... پوستر نمايشگاه عكسمان را بايد آماده كنم ... طراحي دعوت نامه هم هنوز مانده ...! ... آه ... مغازه چه شد ... واي ! ... همه كارهايم بهم ريخته ... چقدر محتاج چند لحظه آرامش خاطرم !
در همين حال و هوا از ميان سي دي ها و كاغذ ها و خرت و پرت هاي شلوغ روي ميزم، جيغ موبايلم مي رود هوا !!
گوشي را بر مي دارم و صدايي آشنا از آن ور خاط مرا براي يك ساعت ديگر فرا مي خواند !
دوربينم كجاست ؟ تك پايه كو؟ سي اف دوربينم را بده ! ... بايد بروم عكاسي !
ساعت 3 شد ... جوراب هايم كو !...
تاكسييييي ... !
اينجا محله عبد امام است ... يكي از قديمي ترين محله هاي شرمان ! جايي كه در آن روزهاي پرخاطره و شاد كودكيام سپري شده ... هنوز هم مي شود بوي كاهگل و صداي جير جير لولاي درهاي چوبي را از ميان كوچه هايش شنيد ...
از دور بيرق سرخي نگاهم را بخود جلب مي كند :" يا حسين مظلوم"
نگاهي به سر و روي حسينيه مي اندازم ... چقدر تغيير ! خداي من ! ( انگار همين ديروز بود كه شبي از شب هاي محرم با اشتياق كودكانه و البته استرس زياد از درب چوبي بزرگي گذشتم و پا به حياط بزرگ و گلي گذاشتم كه دو ظلع آن را اتاقك هاي كوچك بهم پيوسته قديمي و طرف ديگر آن را درخت تنومندي كه قدمت ساختمان را نشان مي داد؛ احاطه كرده بود !
وسط حياط پيرمردي كه "ناخدا" صدايش مي كردند، پيش خواني مي كرد ...: " به حسن گريه كنم، يا به حسين يا به رضا ..." و بــُر(BOR)هاي سينه يكي پس از ديگري شكل مي گرفت و من كه يك پايم مشتاق رفتن ميان برها بود و ديگري از مبتدي بودنم، مردد !
چشمهايم بطور عجيبي به پاها و دست هاي سينه زنان خيره شده بود ... و هي كپي اين سبك را به مغزم مي رساند ... !
سينه به شور خودش رسيده بود ... نتوانستم بمانم ! پا پيش گذاشتم ... دست بزرگي را كنار زدم ، رفتم توي بر، دستم را بالا بردم تا به كمربند نفر بعدي برسد و محكم گرفتم ! خب حالا بايد پاهايم را هماهنگ كنم ... با چه ماكافاتي ...! و سينه زدم ! ... باورم نمي شد ...! داشتم عين آدم بزرگ ها سينه مي زدم ! سينه سنتي ! گاهي كه حواسم جايي ديگر پرت مي شد سبك از دستم خارج مي شد و پايم خراب مي رفت اما بلافاصله درستش مي كردم ...)
ناگهان به خودم آمدم ... و با آقاي "عبدامامي" كه مرا به آنجا دعوت كرده بود، مشغول احوال پرسي شدم و بعد بايد مي رفتيم به مقصد !
كوچه هايي را كه روزهايي با پاي برهنه طي مي كردم اينبار با ماشين ، طي شد. مقابل درب خانه اي پياده شديم و يا الله گويان با استقبال صاحب خانه وارد شديم ... حياطي ساده ... با خانه هايي يك دست و رديفي و درب هاي چوبي ... هنوز قدمت محله را گوشزد مي كرد ...
پا به اتاقكي گذاشتيم كه با نور آفتاب روشن شده بود ... و با استقبال اهل خانه روبرو شديم ... چرخي خوردم و چشمانم روي نقطه اي ثابت شد ! ... همان پارچه ها و رنگ هاي آشنا ... همان گهواره هاي علي اصغر و حجله هاي قاسم ! ولي انبار نيمه كاره ! ... مي خواستم چنگي بزنم و جنس تمام پارچه هايش را لمس كنم و ببويم ! ... (نمي شود ! ناسلامتي مهماني !)
صفا و سادگي اهل خانه مرا عجيب مي گيرد ... تلويزيون قديمي كه از رنگ هاي تصويرش فقط قرمزش مانده ... درب و پنجره هاي چوبي ... و ساكناني ساده و صميمي ... مرا از خودم كمي دلگير مي كند ... كه اينچنين در دنياي سرسام آور كامپيوتر و اينترنت گيج و منگ مانده ام و اينجا مردمش هنوز سادگي موروثي شان را از ياد نبرده اند ! ... من چقدر غريبم ميان اين آدم هاي پاك !
همهي اصطلاحات كامپيوتري را از مغزم بيرون مي كنم .. و ذهنم را از همهي گرفتاري ها و شلوغ بازارهايم رها مي كنم ... نمي خواهم به هيچ چيز بينديشم ... با ذهني آزاد براي همين چند لحظه كه مهمان اين خانه ام، نفس بكشم ... آآآه .. چه آرامش خيالي !
دوربينم را اماده مي كنم و چند شات از گهوارهي نيمه اماده علي اصغر مي اندازم ...
آقاي عبدامامي همزمان با سئوال هايي از ساكنان كهن سال خانه تاريخ گذشته محله و حسينيه عبدامامي را ورق مي زند ... و من همزمان با بستن كادر عكس هايم ... ذهنم نيز صفحات تاريخ ام را به ثبت مي رساند ...
در همين حال و هوا مادر خانه كه به درخواست من براي ادامه كارش كنار گهواره آمده، شروع مي كند و با صداي لرزانش كه نمي تواند برخي كلامات را درست تلفظ كند، مي خواند !: لاييي لاييي از سفر برگشته رودم ... شير ا پيكان كافر خورده رودم ! ...
فضا برايش اماده مي شود ... از وقتي مرا شناخته راحت تر رفتار مي كند ... گهواره را تكان مي دهد ... صداي دينگ و دانگ زنگولك هاي درون گهواره بلند مي شود و به صداي پيرزن آهنگ مي دهد : لاييي لاييي از سفر برگشته رودم ... شير از ..."
صدايش قطع مي شود ... با گوشه روسري اشكهاي غلطان روي گونه هايش را پاك مي كند ... سري مي چرخانم ... همه سرشان پايين است ... پيرمرد خانه هم با دست های چروکیده اش هالهي اشك را از ديده ميزدايد ... و من بغضم را فرو مي خورم ... !
پيرزن بلند مي شود ... پشت قليان اش مي نشيند و كمي استراحت مي كند ... ولي باز انگار چيزي او را به سمت گهواره مي كشاند ... بالاي سر گهواره ميايستد و تكانش مي دهد ... و از گدشته هايش مي گويد ... از اينكه از 9 سالگي تزيين گهواره و حجله را از پيرمردهاي دورانشان آموخته ... و اينكه با دخيل بستن به همين گهواره صاحب فرزند شده و به همين سبب او را "اصغر" نام نهاده ... و اصغرش كه تا سن هفت سالگي كفن سبز و سفيد بر تن مي كرده ... سرانجام طي مراسمي در همان حسينيه كفن از تنش بيرون ميآورند ... بعد از به دنيا آمدن اصغر، نذر مي كند كه تا هست گهواره اصغر و حجله قاسم را خودش ببندد و تا هست با پاي برهنه براي امام حسين خدمت كند ... به ياد رقيهي حسين كه با پاي برهنه در صحرا برخار مغيلان به اسارت رفت ! ...( به اينجا كه رسيد چشمانم به سمت پاهايش كشيده شد ... پاهاي پينه بستهاي كه هنوز در راهي كه ادامه خواهد داشت، راه مي رفتند!! )
پيرزن با زبان محلي و شيرينش تعريف مي كند و من كه مشتاقانه چشم به دهانش دوخته ام ...
زمان مي گذرد ... باز هم چشم در چشمي دوربين مي كنم و چند شات از گهواره و حجله مي گيرم ...
كم كم آهنگ رفتن مي كنيم ... پير زن چند شكلات را با اين نيت كه تبرّك سادات جليله و مختك علي اصغر و حجله قاسم است، دست من مي دهد.
و باز صفا و خلوص اهل خانه بدرقه مان مي شود ... سوار بر ماشين ... كم كم از آن حال و هوا فاصله مي گيريم ...
آه ... كاش جلوي اشك هايم را نمي گرفتم !...كاش ... !
ولي باز هم به تاريخ ام بر مي گردم !!
" مختك" در اصطلاح محلي به گهواره گفته مي شود.