نمی دانم !
شاید همیشه به جرم جنسیتشان به "حاشیه ی امن" رانده شوند ...!
شاید هم نه !
ولی او یک زن است ...
در دنیایی که عدالتش برای دو جنس هنوز میزان نشده، چطور می توان از زیستن در جهانی با صلح و عدالت سخن گفت ؟!
( در حاشیه مراسم رژه نیروهای مسلح بمناسبت هفته دفاع مقدس ـ اول مهرماه ۸۵)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Photo By: ALI AHMADI *
Camera: Canon 350 D *
Lense: 28-200 Canon *
Shutter Speed: 1/800 sec *
F_Namber : F/ 5.6 *
ISO Speed: iso 100 *
Focal Length: 120 mm *
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 23:9 توسط علی احمدی
|
کاش هیچگاه این سحر نمی دمید یا هیچ شمشیری بر سجده خورشید فرود نمی آمد!
از وقتی تو نیستی کسی به پیر خرابه سری نمی زند و هیچ دستی معصومیت طفلکی یتیم را لمس نکرد !
بعد از تو کجا ترازو نماد عدالت ماند ؟!
"یا علی" دریاب مارا در این دنیای نابرابر و در این عرصه جور و نفاق ! دریاب !
صحنه ای از "نمايش آواي باد" در چهارمین جشنواره تئاتر دینی استان بوشهر
بندر گناوه ـ اردیبهشت ماه ۱۳۸۵
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Photo by: ALI AHMADI *
Camera: Canon EOS 350 D *
Lense : 28-200 Canon *
Shutter Speed : 1/15 sec *
F-Namber : F/3.5 *
ISO Speed: ISO-1600 *
Focal Length: 28 mm *
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 22:59 توسط علی احمدی
|
صحنه ای از مراسم تعزیه روز عاشورا در بندر گناوه ـ کاری از : حسینیه معتمدی
با بازی: «علی شریف» / ۲۰ اسفندماه ۱۳۸۴
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Photo by: ALI AHMADI *
Camera : LUMIX FZ30 *
Focal lenght : 21 mm *
Shutter Speed : 1/80 sec *
ISO : 100 *
+
نوشته شده در شنبه 15 مهر1385ساعت 21:57 توسط علی احمدی
|
پس از اندكي غيبت، دوباره سلام !
هم در آغاز كلامم آرزوي قبولي طاعات و عبادات همه شما را از درگاه حضرت احديت دارم ...
اما رمضان تنها فرصتي براي فرو رفتن در خود و غرق شدن در نماز و روزه نيست ! بلكه بايد مجالي يافت تا به گوشه كنارها هم سري زد ... آنجا كه با سراسر درد و فقر، زندگي جاريست ! آنجا كه كمتر كسي بدان توجه دارد و حتي به ذهنش خطور نمي كند ... يا اگر ببيند آنقدر در زرق و برق اين دنيا غرق شده كه اينان برايش كوچكترين اهميتي ندارد ... و در اين ميان من برايتان مي گويم :
بين ساعت 8 تا 9 صبح اگر به پشت بازار قديم گناوه سري بزني پيرمرد رنجور و ژنده پوشي را مي بيني كه با گاري و الاغش زباله هاي محله سرخور و اطراف بازار را جمع مي كند و به پشت بازار مي آورد و با دستان پينه بستهاش تمام زباله ها را در سطل هاي بزرگي مي ريزد تا توسط ماشين هاي شهرداري در ناكجا آبادي دفن شوند ... تا بستان و زمستان فرقي ندارد ... مدتي است كه من او را به نظاره مي نشينم و درد مي كشم ! زمستان ها گاهي لباسي نارنجي رنگ مي پوشد كه مامور شهرداري جلوه كند اما در گرماي تابستان تنها به يك زيرپوش نازك بسنده مي كند ... از فاصله زيادي از گارياش بوي تعفن ربالهها مشامت را بطور تهوع آوري مي آزارد ... او چطور تحمل مي كند، نمي دانم ! تا اينجا همه چيز عادي جلوه مي كند و قطعا در اين دنيا كساني كه در اين اقتصاد نابسامان نتوانند تعداد صفرهاي جلوي موجودي بانكيشان را بالا ببرند محكوم به چنين سرنوشتياند ! اما مسئله چيز ديگريست !

آيا كسي به فكر سلامت اين پير مرد نيست؟ آيا چون مي خواهد كار كند تا زير بار سنگين فقر كمرش نشكند بايد همه چيزش به خطر بيفتد ؟ او اگر چه محكوم است به جمع كردن تفالههاي مصرفي كساني كه حتي شايد به فكر وجود چنين افرادي نيستند و با ديدن آنان كوچترين دردي احساس نمي كنند، اما با چه بهايي ؟ جمع آوري زباله از نقاط شهري در تمام فصول سال آنهم با دست خالي و بدون كوچترين وسايل بهداشتي ؟
كي پاسخگو بايد باشد در اين دولت به اصطلاح پاسخگو ؟ شهرداري ؟ بهداشت ؟ ... ؟
براستي چه كسي بفكر اوست ؟ و چه آينده اي در انتظارش ؟
دردا ... دردا ...
+
نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت 23:57 توسط علی احمدی
|