تبليغاتX
جـوان آریـایی
اينم دو تا كوچولوي عاشق ...

كوچولوهاي عاشق

قشم / ارديبهشت ماه ۸۴ /

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1384ساعت 1:21  توسط علی احمدی  | 

ما در خلیج تا ابد فارسمان لنگر انداخته ایم...

بوميان خليج 

قشم / ارديبهشت ماه ۸۴ /

جهت مشاهده تصوير در اندازه بزرگتر و كيفيت بهتر به گالري عكس‌هاي من مراجعه كنيد .

/اينجا كليك كنيد/

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 21:16  توسط علی احمدی  | 

اين هم يه عكس از معماري مذهبي ... اين تصوير را توي يكي از موزه‌هاي بندرعباس انداختم .

(بندر عباس/ ارديبهشت ماه ۸۴ )

معماري مذهبي

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1384ساعت 23:54  توسط علی احمدی  | 

 

طبق قولي كه داده بودم اين يك پرتره از يك زن برقه زده است :

برقه (Borgheh)  نام روبنده‌اي است كه زنان  استان هرمزگان (بندرعباس) بنا به رسم ديرينه به صورت مي بندند و اين برايشان نوعي حجاب محسوب مي شود. جالب است بدانيد كه آنها از روي نوع برقه مي فهمند خانم مقابلشان ازدواج كرده است يا نه ...

 

برقه (2) 

 

براي مشاهده تصاوير در اندازه بزرگتر و كيفيت بهتر به گالري عكس‌هاي من بياييد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1384ساعت 23:49  توسط علی احمدی  | 

بچه هاي خليج

جهت مشاهده تصاوير در اندازه بزرگ تر به گالري عكس‌هاي من  من بياييد. /اينجا كليك كنيد/

(بندرعباس / ارديبهشت ماه ۸۴)

+ نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1384ساعت 23:37  توسط علی احمدی  | 

 

بُــــرقـه (Borgheh)  نام روبنده‌اي است كه زنان  استان هرمزگان (بندرعباس) بنا به رسم ديرينه به صورت مي بندند و اين برايشان نوعي حجاب محسوب مي شود. جالب است بدانيد كه آنها از روي نوع برقه مي فهمند خانم مقابلشان ازدواج كرده است يا نه ...( بزودي پرتره‌اي از يك برقه در وبلاگ مي گذارم )

بُــرقه

 

بندرعباس / ارديبهشت ماه ۸۴/

 

جهت مشاهده تصاوير در اندازه بزرگتر و كيفيت بيشتر اينجا كليك كنيد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1384ساعت 2:36  توسط علی احمدی  | 

*... تا ملاقات خدا :

این عکس رو توی وضوخانه یکی از مساجد اهل تسنن توی جزیره قشم گرفتم .

... تا ملاقات خدا

قشم / ارديبهشت ماه ۱۳۸۴/

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1384ساعت 2:22  توسط علی احمدی  | 

دوستان خوبم ... سلام !

امروز آمده‌ام تا تعدادي از عكس‌هاي جديدم رو براتون بذارم اينجا ... لطفا پس از مشاهده نظرات، پيشنهادات، انتقادات و احساستون رو برام بگين ... ممنونم

* بچه حاجي ... سلام !!: 

در انتهاي كوچه خلوت زده بازار قديم شهر گناوه،در دكاني كه سال هاي سال است كسي دستي به سرو گوشش نكشيده ... پيرمردي هنوز با چرخ خياطي‌اش روزگار مي گذراند. گاهي هم در جمع همسن و سال‌هايش به بحث و گفتگو مي پردازد ... چه زيباست وقتي كه وارد بازار مي شود و جوان‌هاي بازار را با لحن دلنشين :« بچه حاجي ... سلام !» خطاب قرار مي دهد. ... « عمان رضايي » همان پيرمردي است كه كوچك كه بودم پاي چرخ خياطي‌اش مي ايستادم و دقتش در دوخت و دوز را به نظاره مي نشستم . خيلي وقت‌ها هم پاي صحبت‌ها و داستان‌هاي شيرينش كه با لحني جذاب تعريف مي كند مي نشستم... تو هم اگه باشي  ترجيح مي دهي از قيد و بند اين دنيا رها شوي و پاي صحبت‌هاي دلنشين عمان بنشيني .... و من امروز آن خاطرات را براي هميشه در لحظاتم ثبت كردم .

بچه حاجي سلام !

* عشق در قفس :

عشق در قفس

* نگاه :

نگاه

 

دوستان عزيز ... اگر در مشاهده تصاوير كندي يا مشكلي مي بينيد و در صورت تمايل به كسب اطلاعات بيشتر از توضيحات عكس و شرايط عكلاسي به گالري عكس‌هاي من  مراجعه كنيد .

/ اينجا كليلك كنيد /

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 0:2  توسط علی احمدی  | 

با سلام خدمت شما دوستان دریایی ...

به اطلاع شما می رسونم که من با همکاری دوست خوبم « فرشته » یه وبلاگ گروهی ساختیم برای اینکه همه دور هم جمع بشیم و برای سلامتی دوستمون « ندا » دعا کنیم ... بد نیست شما هم برای کسب اطلاع از اتفاقی که برای ندا افتاده و همینطور ابراز عقیده و احساسات به این وبلاگ بیاین :

« آرزوهاي هنوز » منتظر حضور شماست ...

www.dakhil.myblog.ir

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1384ساعت 23:31  توسط علی احمدی  | 

بدون شرح !!

روزگار ... !!

كيست مي‌كوبد به قلب خسته‌ام

مي‌زند سنگي به مرغ بسته‌ام

... كيست از پرواز مي‌گويد به من

شعري از آغاز مي‌گويد به من

كيست مي‌گويد بهاران مي‌رسد

كاروان ايل باران مي‌رسد

كيست مي‌خواهد مرا ياري دهد

سينه‌ام را باز دلداري دهد

كيست حرف مهرباني مي‌زند

حرفي از عهد جواني مي‌زند ...                 (( محمدجواد جعفری همت))

روزگاه ... !!

جهت ديدن گالري عكس‌هاي من اينجا كليك كنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 23:52  توسط علی احمدی  | 

غم
در اين وانفساي بي كسي كه هركس دنبال سرنوشت خويش است و تو سردرگم و گيج، كوچه و خيابان‌هاي زندگيت را پرسه مي‌زني ...
هويت : جوان !!
گناه : تولد !
در اين دنياي دود و آهن و سيمان ديگر جايي براي نفس كشيدن نمي‌ماند ، باور نداري، مترسك‌هاي شهر را ببين !
و من جنازه ای که با افكاري پوسيده در این میان هی چرند و پرند به هم می بافد !!
« به اندازه همه غروب ها دلگیرم و به اندازه طعم تنهایی تلخ» « گویی بذر وجودم را به دست سنگدل ترین دایه روزگار داده اند تا در بایرترین زمین آرزو بپاشد !! از بودن تنها فصل خزان را می دانم ! بهار را تنها برای لحظه ای در خواب دیده ام !!!» و :
 
روزها ذکر من این است و همه شب سخنم
                                                 که از کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود ؟ 
برويم ...
 
سرسام می گیری اگه بخوای به همه ی این ها فکر کنی ... اصلا بگذار به حساب دنیا و بی خیال همه چی !!!
. برویم، برويم ...
 
ميروم ...
+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1384ساعت 0:18  توسط علی احمدی  |